Home / نویسندگان جویای نام / داستان / قسمت چهارم قصه های هزار و یک شب ورود شهرزاد به داستان

قسمت چهارم قصه های هزار و یک شب ورود شهرزاد به داستان

قسمت چهارم قصه های هزار و یک شب ورود شهرزاد به داستان

ورود شهرزاد به داستان

چو نگاه کردند دیدند از میان آب هیولایی که بلندی قامتش تا حدود ابرهای آسمان میرسید از دریا بیرون آمد و به سوی ساحل راه افتاد.

پس از مدتی دقت و توجه دریافتند که این هیولای بزرگ غول بسیار شروری است که دشمن آدمیزاد است.

این غول صندوق شیشه ای بزرگی را روی سرش گرفته بود او گرفته بود که با چهار قفل فولادین آن را قفل کرده بودند .

پس از چند لحظه غول خود را به زیر درختی رسانید که دو برادر در بالای آن خود را پنهان کرده بودند.

در همان محل صندوق را روی چمن و چهار عدد کلید از کمر خود در آورد و

قفل ها را گشود و از درون جعبه زن ماه روی که از زیبایی بی نظیر بود بیرون آمد .

ورود شهرزاد به داستان

غول زن را روی چمن نشانید و نگاه عاشقانه خود را متوجه او کرد و گفت ای زیبای زیبایان تو مورد علاقه منی از روزی که تو را هنگام جشن عروسی ات  ربودم تا این لحظه عاشقانه دوستت داشتم.

اینک خسته ام و اجازه می خواهم اندکی در کنار تو بیاسایم غول سر بزرگ خود را روی پاهای آن ماه رو گذاشت و خوابش برد.

آن ماه رو که متوجه حضور دو برادر شده بود با انگشت به آنها اشاره کرد که آهسته و بی صدا نزد او بروند.

دو برادر از ترس آن غول جرات نمی‌کردند و به آن ماه رو موضوع را حالی کردند ولی اون آنها را تهدید کرد که اگر نزد او نروند غول را بیدار می کند،

تا آنها را بکشد دو برادر به ناچار امر او را اطاعت کردند و با ترس به نزد او رفتند.

ماه رو سر غول را به آرامی از روی زانوی خود روی چمن قرار داد و دست دو برادر را گرفت و

از آنجا دور شد .

ماه رو و آن دو برادر به بزم نشستند و ساعات خوشی را گذراندند.

پس از مدتی ماه رو به دوبرادر گفت که تا چند لحظه ی دیگر غول بیدار خواهد شد و

اگر شما را با من ببیند هر دوی شما را خواهد کشت سپس از داخل جعبه ای که با خود داشت بسته ای بیرون آورد و از داخل آن رشته ای را به آن دو نفر نشان داد،

که انگشتری های بسیاری به آن آویخته شده بود و

به آن دو برادر گفت که این انگشتری ها یادگاریهایی است از دوستانی که همانند شما دو نفر داشته ام و

اگر دو حلقه انگشتری شما دو را هم به آن اضافه کنم درست به یکصد خواهد رسید.

ورود شهرزاد به داستان

با وجودی که این غول مرا در این صندوق زندانی کرده و در ته دریا نگهداری می‌کند با این وجود کار خود را میکنم .

پس بدانیدکه زن باید نجیب باشد و زندانی کردن او مانع خیانت او نخواهد شد.

زنی که دانا و عاقل باشد نجابت و وفاداری میکند و

شایسته نیست هیچ مردی همسر خود را زندانی کند.

ماه رو که سخنان خود را گفت و به دو برادر اشاره که از آن محل دور شوند ،

دو برادر از آنجا دور شدند و شهریار به شاه زمان گفت :

به این غول هم خیانت میشود و به نظر میرسد که زن از هر موجودی بدتر است .

شاه زمان پاسخ داد این غول از ما بیچاره تر است و حالا دیگر باید به شهرو دیار خود برگردیم و

همسری انتخاب کنیم.

شهریار گفت من موافقم ولی من راه حلی پیدا کرده ام که از این پس همسران ما فرصت خیانت به ما را نخواهند داشت و

یقین دارم که تو نیز با آن موافق خواهید بود ،

بعدا برایت توضیح خواهم داد ، پس از سه روز دو برادر به محلی که همراهان آنها اردو زده بودند رسیدند و

همگی از بازگشت آن‌ها خوشحال شدند شهریار به کلیه همراهان که در انتظار مانده بودند مهربانی کرد و

دستور بازگشت داد و همگی به سوی قصر مراجعت کرده‌ند.

ورود شهرزاد به داستان

پس از ورود به قصر ، شاه به وزیر اعظم فرمان داد که همسرش ملکه را بکشد و

وزیر هم بی چون و چرا امر شهریار را به اجرا رسانید.

سپس شهریار ندیمه ها غلامان ملکه را با دست خود گردن زد.

شهریار پس از کشتن آنها و اعتقاد به اینکه زن ها بی وفا و

خیانتکار هستند تصمیم گرفت هر شب با دوشیزه ای ازدواج کند و

سحرگاه همان شب او را بکشد و به این ترتیب فرصتی برای خیانت باقی نماند .

پس از آنکه شهریار با خود عهد کرد این شیوه را از این پس رعایت کند.

برادرش شاه زمان از او خداحافظی کرد و به سوی سمرقند به راه افتاد.

پس از رفتن شاه زمان شهریار به وزیر دستور داد هر شب دختر یکی از اهالی را برای همسری با او به قصر آورد.

پس از مراسم زناشویی شاه با آن دختر همبستر میشد و سحرگاه دختر را به دست وزیر میسپرد ،

تا با دست خود او را خفه کند.

وزیر از این وظیفه رنج می‌برد اما چاره ای جز اطاعت نداشت.

ورود شهرزاد به داستان

رفته رفته شهرت رفتار شهریار در سراسر کشور منتشر شد و هر شب نوبت یکی از دختران اهالی شهر بود .

همه مردم که تا آن زمان شهریار را دعا می‌کردند از این پس او را نفرین کردند.

از اتفاقات روزگار آنکه وزیر اعظم دو دختر داشت که نام دختر بزرگتر شهرزاد و دختر کوچکتر دینار زاد بود.

هر دو دختر در دانایی و کاردانی بی مانند بودند و در عین حال بسیار زیبا .

شهرزاد حافظه توانا  داشت و تمام دانش‌های روز بهره کافی برده بود.

مهم‌تر از همه آن که بسیار پرهیزگار و نجیب بود .

دینار زاد هم دست کمی از خواهر بزرگتر نداشت.

وزیر اعظم هم دختران خود را چون جان شیرین دوست داشت و مراقب آنها بود.

روزی شهرزاد به پدر خود گفت راستی خواهشی دارم و میخواهم آن را بر آوری،

پدر پاسخ داد اگر از من ساخته باشد کوتاهی نخواهم کرد.

شهرزاد گفت برای رهایی فرزندان عزیز اهالی تدبیری اندیشیده ام که دیگر شهریار نتواند دختران و

نواب گان مردم را بی رحمانه بکشد.

ورود شهرزاد به داستان

وزیر پرسید آن چیست؟

شهرزاد پاسخ داد پیشنهاد میکنم که مرا به همسری پادشاه در آورید.

وزیر که از این سخن بسیار ترسیده بود پاسخ داد چه میگویی؟

مگذ عقل خود را از دست داده ای یا از زندگی سیر شده ای که می خواهی به پیشواز مرگ بروی.

تو میدانی که شهریار فردای شب عروسی زن تازه عروس خود را به دست من میسپارد تا او را بکشم.

تو میخواهی که من به چنین کاری دست بزنم ؟

چنانچه تو همسر پادشاه شوی به همین سرنوشت شوم گرفتار خوهی شد.

باید بدانی که علاقه ی تو به مردم این مملکت تو را با چه خطر بزرگی رو به رو خواهد ساخت.

شهرزاد بیصبرانه پاسخ داد ای پدر بزرگوار کاملاً آگاه هستم ،

اما مرگ هم نمی‌تواند کمترین ترسی در دل من پدید آورد .

زیرا چنانچه در چنگال مرگ قرار گیرم مرگ پرشکوهی خواهد بود و چنانچه تدبیر من کارگر شود،

افتخار خواهم کرد که ارزنده ترین خدمت را برای ملت خود انجام داده ام .

ادامه داستان در قسمت بعدی

دیگر داستانهای هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب | قصه ی شاه زمان | قسمت دوم قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

اگر میخواهید رمان نویس شوید مقالات زیر را مطالعه کنید

تعریف نویسنده | فصل رمان نویسی | چه عناصری داستان و یا رمان | شخصیت سازی در رمان | اصول استفاده از راست نمایی | عنصر کشش در رمان |

About omid

Check Also

نقدی بر داستان های هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱ نقدی بر داستان های هزار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *