Home / نویسندگان جویای نام / داستان / قسمت دوم از قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

قسمت دوم از قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

قسمت دوم از قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

که بی وفایی و ناسپاسی همسرش را در ذهن خود مرور می داد.

روزها و شب های بسیاری در راه بودند تا به نزدیکی های سرزمین شهریار رسیدند.

همین که شاه زمان و همراهان نزدیک پایتخت رسیدند شهریار و گروهی از بزرگانی کشور به پیشواز او آمدند و

وقتی دو برادر در برابر هم قرار گرفتند از اسبهایشان به زیر آمدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و

از رنج دوری و شادی دیدار سخن گفتند آنگاه سوار بر اسب شده به داخل شهر رفتند .

مردم شهر در طول راه صف کشیده و شادی و حلحله می کردند و ورود برادر شهریار را خوشامد میگفتند.

شاه زمان به قصر اختصاصی که برای او در نظر گرفته شده بود راهنمایی شد.

بین قصر او و قصر شهریار فقط باغی در میان بود ،

این قصر بسیار باشکوه بود و در حقیقت مهمانان بسیار مهم و پادشاهان در آن پذیرایی می شدند .

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

بعد از ورود شاه زمان به این قصر شهریار او را تنها گذاشت تا برای رفع خستگی این سفر طولانی به گرمابه رود و استراحت نماید و

لباسهای خود را تغییر دهد و آماده برای دیدار و گفتگو شود .

هنگامی که شاه زمان آماده شد شهریار به دیدن او آمد و در جایگاه راحتی نشست اند،

سایر همراهان و میهمانان هم قدری دورتر از آنها در جایگاه های مخصوص خود قرار گرفته اند .

این دو برادر از گذشته های دور و دوران پادشاهی پدر و

همچنین درباره ناراحتی های دستار دور بودن از یکدیگر خاطره های ایام کودکی و

نوجوانی به گفتگو پرداختند و بعد از خوردن شام و پذیرایی شاهانه باز دوبرادر صحبتهای خود را ادامه دادند.

تا آنکه شب به نیمه رسید و آنگاه برای استراحت از یکدیگر خداحافظی کردند و شهریار به قصر خود رفت.

شاه زمان نیز به بستر رفت ولی خوابش نمیبرد.

همواره آن صحنه ی ناراحت کننده را در ذهن خود نمایان میدید و لحظه ای نمی توانست آن را فراموش کند.

پیکرهای همسر و غلام را می دید که چگونه بی رحمانه به او خیانت کرده اند و زندگی آرام و آسوده او را از دستش گرفتند.

صبحگاهان وقتی شهریار برادر خود را دید متوجه شد که غیافه و چشمان شاه زمان نشان می دهد که شب را استراحت نکرده و

حتماً موضوعی آسایش فکری او را بر هم زده است و از خود می پرسید که چه چیزی می تواند سبب آن باشد.

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

آیا در پذیرایی برادرم کوتاهی کرده ام ؟

من که سعی خود را کرده‌ام تا به بهترین نحوی از او پذیرایی شود ،

شاید غیافه ی اندوهگین و متفکر او به خاطر آنست که از همسر خود دور است.

و یا چون کشور خود را موقتا ترک گفته فکرش متوجه آن است که کشور چگونه اداره خواهد شد.

شهریار اندیشید بهتر است بخشی از پیشکشی هایی که برای برادر تهیه کرده است تا با خود به سمرقند ببرد به او تسلیم کند.

به این جهت روز بعد تعدادی از آنها را که بسیار گرانبها و کمیاب بود برای برادر فرستاد تا او را خشنود کند و

ضمناً بر میزان پذیرایی و کیفیت آن افزوده شد اما تمام کوشش های او بی فایده بود،

زیرا شاه زمان همچنان در خود فرو رفته بود و

گرفتار ناراحتی درونی شده بود.

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

شهریار برای سرگرمی برادر شکار دو روزه ای ترتیب داد تا برادرش همراه او برای شکار آهو و

مسابقه تیراندازی به یکی از شکار گاه‌های سلطنتی بروند .

اما باز هم شاه زمان به بهانه ی کسالت و خستگی از رفتن خودداری کرد.

شهریار که نمیخواست بر خلاف میل برادر قدمی بردارد  اسرار نکرد و

ناچارا خودش با تنی چند از بزرگان و اعیان مملکت به شکار آهو رفت و

برادر را به حال خود رها کرد.

شاه زمان هم در همان تالاری که نشسته بود از همان پنجره ی مشرف به باغ مشغول تماشای باغ بود و

به نغمه خوش پرندگان گوش می‌داد،

که بر روی شاخسار ها شوری برپا کرده بودند،

اما با این همه نوع تفکر آنی از فکر همسر خود غافل نمی شد .

همینطور که شاه زمان در فکر فرو رفته بود و

باغ را نگاه می کرد ناگهان چیزی توجه او را به سوی خود جلب کرد و

چون دقیق تر به اطراف می گرید متوجه شد که در مخفی قصر که تا آن موقع از نظر او پنهان بود ناگهان گشوده شد و

۲۰ تن بانوی زیبا که ندیده های ملکه بودند همراه ملکه از آن در بیرون آمدند .

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

این قصر به گونه ای ساخته شده بود که کسی در آنجا بود میتوانست آنچه را که در باغ می گذرد ببیند.

ولی کسانی که در باغ بودند نمی توانستند درون قصر را ببینند.

شاه زمان از همان محلی که نشسته بود مشاهده کرد که ملکه که میدانست شهریار با ملازمان خود برای شکار به خارج شهر رفته است ،

فرصت را غنیمت شمرده و برای تفریح با همراهان خود وارد باغ شده است .

پس از چند لحظه ملکه و همراهان چادرهای خود را از سر برداشتند و بعد هم لباس هایشان را درآوردند ،

در این هنگام بود که شاه زمان پی برد،

۱۰ تن از همراهان ملکه غلام سیاهانی بودند که دست ۱۰ بانوی درباری را گرفتند و به گوشه ای بردند و

با آنها به تعشق پرداختند پس از چند لحظه ملکه هم دست های خود را بر هم کوفت کرد مسعود ،

مسعود کجایی چرا نمی آیی؟

در همین لحظه سیاه درشت اندامی از درخت به زیر آمد و به نزد ملکه رفت و آن دو نیز مشغول شدند.

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

دیدن این صحنه ی غیر منتظره و دیدن خیانت ملکه شاه زمان را تسلی خاطر داد و

فهمید که برادرش هم چندان که او فکر می‌کرد خوشبخت نیست .

خوشگذرانی ملکه و غلام سیاه و

کلیه همراهان تا نیمه‌های شب ادامه داشت آنگاه به درون استخر باغ پریدند و به آب تنی و

شستن خود مشغول شدند

سپس از آب بیرون آمدند و لباس پوشیدند بعد از همان در مخفی که آمده بودند به داخل قصر بازگشتند و

مرد سیاهپوست ملکه را رها کرد و از همان درخت بالا رفت و ناپدید شد .

شاه زمان با دیدن این صحنه ی باور نکردنی فرصتی یافت که عاقلانه تر فکر کند و

بی‌جهت خود را بدبخت ترین فرد عالم نداند و

با خود گفت هر کس زن دارد به همین بدبختی گرفتار است ،

چرا که برادر او که از بزرگترین شاهان به شمار می آید از این بی وفایی و خیانت همسر هم سهمی دارد.

قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

در این صورت نباید این همه غم و اندوه به خود راه دهم.

این حالتی است که همه شوهران علم با آن روبرو هستند و من تنها نیستم.

شاه زمان که تا ان لحظه غذاییاز گلویش پایین نرفته بود احساس گرسنگی کرد و

دستور داد برایش خوردنی آورده اند و در حالی که نوازندگان و خوانندگان نوای دلنشینی را آغاز کرده بودند به خوردن مشغول شد و

از خوردن و شنیدن نغمه های شادی بخش لذت برد از این پس شاه زمان حالت عادی خود را بدست آورد و

هنگامی که فهمید شهریار از شکار برمیگردد به پیشواز برادر رفت و

با شادی و مهربانی با او سخن گفت شهریار از حالت خوش برادر شاد شد،

اما در عین حال تعجب کرد که چرا نخواست که با او به شکار برود.

دیگر داستانهای هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب | قصه ی شاه زمان

اگر میخواهید رمان نویس شوید مقالات زیر را مطالعه کنید

تعریف نویسنده | فصل رمان نویسی | چه عناصری داستان و یا رمان | شخصیت سازی در رمان | اصول استفاده از راست نمایی | عنصر کشش در رمان | 

About omid

Check Also

نقدی بر داستان های هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱ نقدی بر داستان های هزار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *