Home / نویسندگان جویای نام / داستان / قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان خیانت همسر

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان خیانت همسر

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان خیانت همسر

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

شهریار تعدادی از آهو ها و سایر شکارها را به برادرش پیشکش کرد و گفت اگر آمده بودی به من بیشتر خوش می گذشت.

شاه زمان هم سعی میکرد با شادی پرسشهای برادر را پاسخ گوید و او را خشنود سازد.

شهریار که همچنان شگفت زده بود به برادرش گفت خدا را شکر که به حالت عادی خودت برگشتی زیرا قبل از آنکه به شکار بروم ،

افرسرده بودی و از اندوهی رنج میبردی اما حالا شاد هستی از تو خواهش دارم در نهایت راستی نهایت راستی و

درستی دلیل آن را برایم بگویی .

شاه زمان پاسخ داد من نمیتوانم از تو چیزی را پنهان نگه دارم تو فقط به من فرمان بده من در اختیار تو هستم.

در این هنگام شهریار گفت از لحظه ای که تو به این سرزمین قدم گذاشتی حس کردم که خوشحال نیستی و

هرچه هم کوشش کردم تو را خوشحال کنم سودی نبخشید .

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

درباره علت ناراحتی تو فکرهای گوناگون کردم فکر کردم دور بودن از ملکه یا از سرزمین خودت تو را اینهمه ناراحت کرده است.

اما اینک میبینم که خود به خود به حالت عادی برگشته ای میخواهم بپرسم چرا اندوهگین بودی چه اتفاقی رخ داد که اندوه و

غم را رها کردی ؟

شاه زمان با شنیدن سخنان برادر لحظاتی نمیدانست چه پاسخی به او بدهد سر انجام چنین گفت تو برادر بزرگتری و سرور من هستی،

فرمانت بر من رواست ولی اجازه فرما در این مورد پاسخ ندهم.

آنگاه شهریار گفت هیچ بهانه را از تو نخواهم پذیرفت ،

حقیقت را  بگو .

شاه زمان که برادر را جدی دیدید اطاعت کرد و آنچه را که درباره همسر خود و غلام سیاه دیده بود بیان کرد و

گفت با این ترتیب به من حق میدهی که خود را فردی بیچاره و نگون بختی بدانم؟

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

در این هنگام شهریار با لحنی که همراه با همدردی و مهربانی بود گفت سرگذشت غریبیست من از آن بی خبر بودم،

این همه بیصبری و بی قراری از خود نشان دادم حالا که فهمیدم باید همه خیانتکاران را به سزای کردار ناپسندیدهشان برسانم.

هیچکس بر این حادثه حق سرزنش تو را ندارد عمل تو کاملا پسندیده و شایسته بوده است .

هر کی جای تو بود همسر خیانتکار خود را میکشت ، تازه تو فقط همسر و

غلام خود را کشتی اگر من به جای تو بودم  به این مقدار انتقام خشنود نمیشدم،

بلکه هزاران تن زن را برای فرونشاندن خشم خود میکشتم .

واقعا سرگذشت غیر قابل تحملیست ،

باز هم جای شکر دارد که تو آرام شده ای اما از تو میخواهم تا به راستی و

درستی برایم بگویی چه اتفاقی روی داد که تورا چنین آرامشی بخشید ؟

شاه زمان که ناچار میدید باید به راستی و درستی سخن بگوید پاسخ داد پاسخ داد حقیقت را میگویم ،

ولی فقط نگرانم که با بیان حقیقت تو را دچار ناراحتی سازم.

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

اما خودت سبب این ناراحتی خواهی بود و من تقصیری در این رابطه ندارم تو مرا مجبور به گفتن رازی می کنی که اگر مجبور نمی کردی،

آن را تا پایان عمر در سینه ام  پنهان میماند .

شهریار به سخن آمد گفت این راز هر چه هست باید برایم گفته شود در اینجا شاه زمان آنچه که درباره همسر شهریار با غلام سیاه و

همراهای ملکه دیده بود برای برادرششرح داد و

گفت نتیجه ای که مرا آرامش داده آنست زن ها در برابر احساسات زنانه و حوس خود قدرت مقاومت ندارند و

فکر می‌کنم ساختمان طبیعی آنها موجب این گونه احساسات آنهاست و

با این ترتیب دلیلی ندارد که شوهرها در برابر خیانت همسران خود این همه اندوه و بدبختی احساس کنند.

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

اینک با این عقیده ای که برای خود پیدا کردم راحت شده ام و

اگر تو هم مثل من فکر کنی راحت می شوی.

شهریار با وجود بیانات برادر بسیار ناراحت شد و فریاد زد چطور میتوان پذیرفت ملکه،

همسر من با این بیشرمی با غلامی سیاهی ؟

نه قبول چنین مطلبی برای من غیر ممکن است و

تا با چشمهای خود آن صحنه را نبینم نمیتوانم باور کنم،

این مطلب برای من به قدری مهم است که باید شخصا ببینم شاه زمان گفت:

من آنچه را دیدم شرح دادم و شما خودتان میتوانید همان صحنه را ببینید ،

برای آنکه بتوانند از همان پنجره قصر پذیرایی شاه زمان ماجرا را تماشا کنند دستور دادند،

تا ترتیب سفر به شکار گاه را بدهند و

بیدرنگ در همان روز سراپردهی شاهی در همان شکارگاه قبلی برافراشته شد.

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

روز بعد دو برادر با همراهان خود به قصد شکار از قصر خارج شدند و

با اسب به شکارگاه رفتند و وقتی وارد سراپرده شدند،

شهریار به وزیر اعظم گفت من برای انجام کاری باید بروم و تا برنگشته ام تو مسئول اداره کشور هستی و

کسی هم اجازه ندارد از اینجا خارج شود.

پس از این سخنان شهریار و شاه زمان بر اسبهای خود سوار شدند و از بیراهه راه قصر را پیمودند و

بی سر و صدا به قصر محل اقامت شاه زمان رفتند و در همان اتاق نشستند ،

شهریار صحنه عشق بازی ملکه و غلام سیاه و

سایر همراهان ملکه را به همان گونه ای که شاه زمان گفته بود ،

دید و مطمعا شد آنچه برادرش گفته است کاملا درست بوده و

خیانت همسرش برای او جای هیچگونه تردیدی باقی نگذاشت.

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

شهریار بعد از دیدن این صحنه در حالی که ناله می کرد گفت خدایا چقدر دردناک است،

آیا می‌توان باور کرد که همسر شهریار مرتکب این خیانت شود؟

رسوایی از این بالاتر وجود دارد ؟

با این صحنه ای که من دیدم هیچ پادشاهی نمی‌تواند خود را خوشبخت ترین انسان ها بداند.

پس پادشاهان همه چیز ندارند یا همه چیز دارند اما بعضی چیزها را ندارند.

شهریار به برادر خود گفت باید از این پادشاهی و تشریفات آن دل بر کنیم و

به سرزمین های دوردست برویم که ما را نمی‌شناسند و

با گمنامی زندگی کنیم در این دنیا راستی و شرافت وجود ندارد این دنیا روزی با تو موافق است و

روز دیگر چهره ناسازگار خود را به تو نشان می‌دهد.

قسمت سوم قصه ی شهریار و شاه زمان

شاه زمان پاسخ داد هر چه تو بگویی خواهم کرد ولی به یک شرط حاضرم به هر کجا که سفر کنم با تو بیایم و

آن این است که اگر در این جهان گردی اگر به انسانی برخوردیم،

که بدبخت تر از ما بود در آن هنگام کشور خود بازگردیم و زندگی را از سر بگیریم.

شهریار گفت حرفی ندارم چون اطمینان دارم بدبخت تر از من و تو یافت نخواهد شد .

آنگاه دو برادر از  قصر بیرون رفتند و راه سفر را در پیش گرفتند و تا پایان روز راه رفتند.

شب هنگام زیر زیر درختان به خواب رفتند و صبح روز بعد از خواب برخاستند و

سفر خود را دنبال کردند تا پس از مدت زیادی به چمزار سرسبزی که در ساحل دریای رسیدند.

در آنجا انبوهی از درختان تنومند وجود داشت .

و دو برادر برای آسودن در آن درخت ها استراحت کردند هنوز مدتی نگذشته بود که صدای ترسناک از سوی دریا آمد .

دیگر داستانهای هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب | قصه ی شاه زمان | قسمت دوم قصه ی شهریار و برادرش شاه زمان

اگر میخواهید رمان نویس شوید مقالات زیر را مطالعه کنید

تعریف نویسنده | فصل رمان نویسی | چه عناصری داستان و یا رمان | شخصیت سازی در رمان | اصول استفاده از راست نمایی | عنصر کشش در رمان |

About omid

Check Also

نقدی بر داستان های هزار و یک شب

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱

نقدی بر داستان های هزار و یک شب قسمت ۱ نقدی بر داستان های هزار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *