Home / نویسنده / بهار عباس زاده / رمان ملکه پارت ۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارت ۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارت ۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارت ۳

رجینا چرخی زد و از اتاق بیرون رفت ، اریکا و لیندا دستی تکان دادند و رفتند.
تند بلند شدم و تخت رو به رویی تیارا نشستم.
_ببین منو!

نگاهم کرد .
_امشب میریم زیرزمین!

_وای نه!

_خواهش میکنم تیارا، از توی اتاق نشستن که بهتره!

لبخندی زد و گفت:
_باشه اما آخرین باره.

_قبول.

لبخندی زدم و روی تخت دراز کشیدم .
_باید منتظر باشیم درست وسط مراسم بزنیم بیرون که کسی متوجه نشه…

همانطور که داخل اتاق قدم میزدم با استرس به تیارا نگاه کردم ، در را باز کرده بود و سرک میکشید.
_چی شد؟

در را بست و گفت:
_فکر کنم وقتشه !

سرم را از پنجره بیرون بردم ، کسی داخل باغ نبود ، خبری از نگهبان ها هم نبود.
طناب را پایین انداختم و سر طناب را دست تیارا دادم ، تیارا طناب را به ستون اتاق گره زد.
روی پنجره نشستم و طناب را محکم گرفتم ، لبخندی به تیارا زدم و اویزان شدم ، آرام آرام طوری که دست های به طناب و پاهایم به دیوار بود ، پایین رفتم ، تیارا هم پایین آمد.
نگهبانی در حال گشت زنی بود ، تند پشت بوته بزرگی پنهان شدیم .
سرک کشیدم.
_رفتِ…

رمان ملکه پارت ۳

تیارا لبخندی زد و همراه هم به سمت آخر باغ قدم برداشتیم ، قدم های تند و بلند ،

باغ خیلی بزرگی بود و آخر باغ با قصر فاصله زیادی داشت ، دیواری دور تا دور مملکت پدرم کشیده شده به عنوان مرز…
فقط قسمت کوچکی از آخر باغ کمی از دیوار شکافته شده و قصر کشور همسایه دیده میشود.
درست زیر اون قسمت شکافته شده ، در مخفی هست که فقط پدرم ازش خبر داره و البته من و تیارا!
به شکاف دیوار رسیدیم ، شنلم را درآوردم و دست تیارا دادم ،

با هزار زحمت در را که رویش پر از گیاه و خاک بود باز کردم و آرام ارام از پله هایش پایین رفتم ،

تیارا پشت سرم در را بست تا کسی متوجه نشه…

فانوس را روشن کردم و آرام ارام از پله ها پایین رفتم.
به زیر زمین رسیدم ، تمام مشعل ها را روشن کردم ، همه جا کاملا روشن شد و همه چیز دیده میشد.
پر از صلاح و کتاب ،

پر از نقشه و پر از تجهیزات…
درست همان چیزهایی که میخواستم…
مثل عاشق ها به وسایل جنگی خیره شدم ، آهنگ آرومی زمزمه می کردم.
با خنده چرخیدم ، به نقشه ها نگاه کردم.
کتاب آبی رنگ را برداشتم و گوشه ای نشستم تا ادامه اش را بخوانم.
تاریخ کشور و امپراتوری بود.
میگفتم علاقه ای به ملکه شدن ندارم ، اما بی نهایت به قدرت و صلاح و حکومت علاقه دارم.
یک جورایی بیشتر دوست داشتم پادشاه باشم تا ملکه…

برای دیدن همه ی پارت های این رمان کلیک کنید.

 

نظر سنجی کیفیت رمان ملکه پارت 3

About omid

Check Also

زیبا ترین اشعار

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی زیبا ترین اشعار   ابریشمی ست موی تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *