Home / نویسنده / بهار عباس زاده / رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸

رجینا بعد صبحانه به اتاق نیامد ، لیندا رو به روی آیینه ایستاده بود و موهایش را شانه می کرد.
بلند شد و کنارش ایستادم ، از توی آیینه نگاهم کرد و لبخند زد.
_شاهزاده ویلیام ازت درخواست رقص کرد؟

برگشت و با شوق گفت:
_اره باهم رقصیدیم…

_میدونی رجینا دوسش داره دیگه...

شانه ای بالا انداخت و گفت:
_رجینا به همه علاقه داره...

_لیندا به ویلیام نزدیک نشو!

_به توچه هیلدا؟ من هرکاری دلم بخواد میکنم.

رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸

_حق نداری رجینا رو ناراحت کنی.

حرفی نزد و همانطور نگاهم کرد.
از اتاق بیرون رفتم.
به باغ رفتم و خودم را به بخش تمرین سپاه رساندم ، نگهبان در را باز کرد ، از پله ها بالا رفتم و از بالا به تمرین سپاهیان زل زدم .
تقریبا عادت همیشگی ام بود.
فرمانده به سمتم اومد.
_خوش اومدید شاهزاده خانوم.

لبخندی زدم و به تمرین نگاه می کردم.
پسر جوانی که تا به حال ندیده بودم در حال شمشیر زنی بود ، جسته نسبتا بزرگی داشت ، خیلی ماهر شمشیر میزد و بسیار قوی بود.
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد ، لبخندی زد ، اخمی کردم و به دیگران نگاه کردم.

پارت ۸

انقدر خوب شمشیر میزد که نمی توانستم از دیدن مبارزه اش بگذرم.
_اون پسر کیه فرمانده؟

فرمانده با غرور به پسر نگاه کرد و گفت:
_دیگو! یکی از سربازان جدیده ! تو کارش فوق العادست ، هیچکس نمی تواند شکستش بدهد.

لبخندی زدم و گفت:
_مطمعنید؟ دوست دارم باهاش مبارزه کنم.

فرمانده تا خواست چیزی بگوید ، از پله ها پایین رفت و بین سربازان رفتم ، شمشیری برداشتم و به وسط میدان رفت ، پسر برگشت و با تعجب نگاهم کرد، شنلم را در اوردم، به زمین انداختم و موهای بلند فرفری ام را کنار دادم.
شمشیر را به طرفش گرفتم.
_تو همه رو شکست میدی ؟

چشم هایش برق زد ، تند تعظیم کرد و گفت:
_بله بانوی من.

رمان ملکه پارتهای ۷ و ۸

_منو شکست بده.

نگاهم کرد ، سربازان کنار رفتند و هورا کشیدند.
با لبخند شمشیر را جلو اش گرفتم و حمله کردم…
سکوت حکم فرما شد و فقط صدای بهم خوردن شمشیر های ما می آمد ، قدرتمند بود ولی به چابوکی من نبود.
شمشیر هایمان روی هم و صورت هایمان روبه روی هم بود ، به چشم های قهوه ای اش زل زدم ، به چشم هایم نگاه کرد ، لبخند زدم ، لبخند زد.
خندیدم و ضربه محکمی زدم ، شمشیرش از دستش رها شد و با فاصله زیادی اش افتاد…
لبخند رضایت بخشی زدم.
_تو بهترین مبارز هستی؟ تو؟

خنده بلندی سر دادم ، شمشیر را سرجایش گذاشتم ، تشویق سربازان بلند شد…
از پله ها بالا رفتم ، فرمانده با خنده به سمتم آمد.
_کارتون عالی بود شاهزاده خانوم.

خندیدم و گفتم:
_پدرم چیزی نفهمه فرمانده…

_دهنم قرصِ ، بانوی من.

لبخندی زدم و دوباره به دیگو نگاه کردم.
پوزخندی زدم و رفتم….

برای دیدن همه ی پارت های این رمان کلیک کنید.

نظر سنجی کیفیت رمان ملکه پارتهای 7 و 8

About omid

Check Also

زیبا ترین اشعار

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی زیبا ترین اشعار   ابریشمی ست موی تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *