Home / نویسنده / بهار عباس زاده / رمان ملکه پارتهای ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۶ و ۱۷ و ۱۸

وارد اتاق شدم ، رجینا روی تختش نشسته بود و گریه می کرد .
نگاهم به لیندا افتاد که در سکوت گوشه ای ایستاده بود.
کنار رجینا نشستم.
با چشم های اشکی نگاهم کرد و نالید:
_نمیخوام ازدواج کنم !

تیارا با دست اشک های رجینا را پاک کرد و گفت:
_گریه نکن.

رجینا درحالی که از ناراحتی میلرزید نالید:
_من دوسش ندارم ، من باید با شاهزاده ویلیام ازدواج کنم.

لیندا کنار تخت ایستاد و گفت:
_تقدیره…

مشکوک نگاهش کردم و بلند شدم.
_میرم با مامان حرف بزنم ، باید بابارو راضی کنه…

از اتاق بیرون رفتم.

پارت ۱۷

وارد اتاق مامان شدم ، روی تختش نشسته بود و سرفه می کرد.
روبه رویش ایستادم و اعدای احترام کردم.
_چی شده هیلدا؟با خشم نگاهش کردم و گفتم:
_بابا دستور داده رجینا با وزیر ریچارد ازدواج کنه…_خب ؟_چرا هیچ حرفی نمیزنید؟سرفه ای کرد و گفت:
_وزیر ریچارد مرد با نفوذ و قدرتمندی هست._وزیر ریچارد بیست سال از رجینا بزرگ تره و دو زن دیگر هم دارد…

_من با این ازدواج موافقم ، این بهترین تصمیم برای رجیناست.

با ناراحتی نگاهش کردم ، کاش یکبار هم شده برایمان مادری کنی!
_میتونی بری هیلدا…

_مامان خواهش میکنم ، رجینا خیلی ناراحته ، اون یکی دیگه رو دوست داره…

مامان سرد نگاهم کرد و گفت:
_ریچارد بهترین گذینس…

_نه برای رجینا..

_میتونی بری هیلدا ، بیشتر از این زحمت نکش…

پارت ۱۸

همراه تیارا و رجینا توی اتاق نشسته بودیم.
فقط صدای هق هق رجینا می آمد و کاری از دستمان برنمی آمد.
اریکا شتابان وارد اتاق شد و گفت:
_الان شنیدم.

با خشم نگاهش کردم.
رجینا با هق هق گفت:
_بیا ببین چجوری دارن عذاب کشم میکنن…

اِریکا با ناراحتی رجینا را در آغوش کشید…

صبح روز بعد، بعد از صبحانه ، پیش مونیکا نشسته بودیم و گلدوزی می کردیم.
اریکا ، گلدوزی خودش را نشان داد و بلند شد و بیرون رفت.
تند بلند شدم و گلدوزی ام را دست مونیکا دادم و منتظر حرفی نشدم و از اتاق بیرون رفتم.
خودم را به اِریکا رسوندم و دستش را کشیدم ، برگشت.
انگشتم را به نشانه تهدید بالا اوردم و گفتم:
_فکر نکن حالا که رجینا توی دردسر افتاده از تو فراموش کردم ، حواسم بهت هست…

با گیجی نگاهم کرد.
با اعصبانبت غریدم:
_توی این وعضیت تو کجا میری ؟ حق نداری جای بری ، میمونی کنار خواهرت ، فهمیدی؟

طوری تهدیدآمیز حرف زدم که هرکس دیگری هم بود قبول می کرد ، در سکوت سری تکان داد و به طرف اتاق رفت.

برای دیدن همه ی پارت های این رمان کلیک کنید.

به رمان ملکه پارتهای ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ امتیاز بدهید:

نظر سنجی کیفیت رمان ملکه پارتهای 16 و 17 و 18

About omid

Check Also

زیبا ترین اشعار

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی زیبا ترین اشعار   ابریشمی ست موی تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *