Home / نویسنده / بهار عباس زاده / رمان ملکه پارتهای ۱۴ و ۱۵ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۴ و ۱۵ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۴ و ۱۵ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۴ و ۱۵

عد حدودا یک ساعت که داخل زیر زمین بودم ، از پله ها بالا رفتم و آرام در زدم.
در باز نشد ، دست هایم را روی در گداشتم تا هُل دهم ، البته که با زور من باز نمیشد!
در باز شد و تیارا با لبخند نگاهم کرد ،تند بیرون آمدم و به شکاف نگاه کردم ، کسی نبود…
لبخندی زدم و درِ زیر زمین را بستم ، رویش خاک ریختم و همراه تیارا به سمت قصر رفتیم ، خورشید کم کم داشت طلوع می کرد.
از طناب ها بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم.
طناب را از ستون باز کردم و زیر تختم پنهانش کردم.
هر دو به تخت خواب رفتیم و خوابیدیم…

بعد از صبحانه نشسته بودیم و همراه مونیکا گلدوزی می کردیم.
اریکا تند تر از بقیه کارش را نشان مونیکا داد و رفت.
به تیارا نگاه کردم ، او هم به من …
کار گلدوزی ام را نشان مونیکا دادم و تا خواستم بلند شوم، مونیکا گفت:
_این فقط یه خطِ هیلدا !

_نه مونیکا ، ریتاست!

لیندا شروع کرد به خندیدن ، چشم عره ای رفتم و به مونیکا زل زدم.
مونیکا با خشم نگاهم کرد ، لبخندی زدم و تند از اتاق بیرون رفتم.
از قصر بیرون رفتم ، درست همان موقع دروشکه ای حرکت کرد و رفت.
دیگو به سمتم آمد .
_دروشکه رو آمده کن.

سری تکان داد و رفت.

پارت ۱۵

از دروشکه پایین آمدم ، همراه دیگو راه افتادیم.
اریکا شنل سرش بود و تاجای ممکن شنل را جلو انداخته بود ، کنار همان پسر ایستاده بود.
اریکا تو با این پسر فقیر چیکار داری؟
ایستاده بودند و حرف میزدند ، آخه چه حرفی باهم داشتند؟
قدمی عقب گذاشتم و گفتم:
_برمیگردیم.

دیگو با تعجب نگاهم کرد.
_انتظار نداری جلوی ملت خواهرمو بزنم ، داری؟

سرش را پایین انداخت ، رفتم و سوار دروشکه شدم…
به قصر رسیدیم ، سیدنی خدمتگذار شخصی ام که از بچگی همراهم بود ، به طرفم دوید و نالید:
_اتفاق های بعدی افتاده.

تند به طرف قصر حرکت کردم و گفتم:
_چی شده؟

وارد قصر شدیم ، ایستادم و به سیندی نگاه کردم، در حالی که نفس نفس میزد گفت:
_پدرتون… میخواد پرنسس رجینا با وزیر ریچارد ازدواج کنن!

با وحشت فریاد زدم:
_چی ؟

تیارا خودش را بهم رساند ، تند گفتم:
_الان فهمیدم…

تیارا سری تکان داد و گفت:
_رجینا مخالفت کرد اما پدر...

با اعصبانیت نگاهش کردم و گفتم:
_حق نداره اینکارو بکنه ، چرا یکدفعه؟

تیارا سری تکان داد و گفت:
_وزیر ریچارد خودش این درخواست و کرده!

_ریچارد حداقل بیست سال از رجینا بزرگ تره چطور ممکنه؟

تیارا و سیدنی همانطور بهم چشم دوخته بودند.

برای دیدن همه ی پارت های این رمان کلیک کنید.

لطفا به رمان ملکه پارتهای ۱۴ و ۱۵ امتیاز بدهید.

نظر سنجی کیفیت رمان ملکه پارتهای 14 و 15

 

About omid

Check Also

زیبا ترین اشعار

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی زیبا ترین اشعار   ابریشمی ست موی تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *