Home / نویسنده / بهار عباس زاده / رمان ملکه پارتهای ۱۲ و ۱۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۲ و ۱۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۲ و ۱۳ نویسنده بهار عباس زاده

رمان ملکه پارتهای ۱۲ و ۱۳

به قصر رسیدیم ، ریتا دور دستم پیچیده بود ، تیارا و اریکا رفتند ، تند برگشتم و به دیگو نگاه کردم.
اشاره کردم که دنبالم بیاد.
به قسمتی از باغ که خلوت تر بود رفتم.
روبه رویم ایستاد و در حالی که نگاهش به ریتا گره خورد لبخندی زد.
_باید بفهمم اریکا چیکار میکنه، گفتی میخوای خدمتگزارم باشی… باشه قبوله...

لبخندی زد ، به خشکی ادامه دادم:
_حواست باشه ، هرموقع اریکا دروشکه خواست و قصد رفتن داشت ، منو خبر کن ، هر موقع! باید بفهمم داره چیکار میکنه.

تند سرش را تکان داد و گفت:
_چشم.

لبخندی زدم ، برگشتم و خواستم برم...
_باز هم میگم شما فوق العاده اید.

برگشتم و با گیجی نگاهش کردم ، ادامه داد:
_مطمعنم شما ملکه میشید!

_اما من هیچ علاقه ای ندارم.

_هرکسی برای چیزی آفریده شده ، شما برای حکومت…

پوزخندی زدم و برگشتم .
به قصر برگشتم ، از حرف هایی که زد خوشم آمد.
یا واقعا اون حرف ها واقعیت داشت یا از روی علاقه ای که به من داشت اینطور میگفت.
از نگاهش میشد همچی رو فهمید ، از همون اولین نگاه ، چشمانش درخشید.
اما او با معیار های من فاصله داشت ، او قدرتمند نبود ، او اصیل نبود و من هیچ وقت به اندازه اریکا احمق نیستم!

پارت ۱۳ رمان ملکه پارتهای ۱۲ و ۱۳

با تکان هایی از خواب پریدم ، همه جا تاریک بود و فقط از نور شمعی که تیارا رو به روی صورتش گرفته شده میشد چهره اش را دید.
بلند شدم و در حالی که کش و قوصی به بدنم میدادم نجوا کردم:
_چی شده؟

_بریم زیر زمین؟

با تعجب نگاهش کردم ، او همیشه به اصرار من همراهیم می کرد و حتی یک بارم به داخل زیر زمین نیامده.
_چرا؟

_خوابم نمیره .

پوزخندی زدم ، او میخواست شاهزاده توی شکاف را ببیند ، هرچه که بود ، من هم دوست داشتم برم.
_باشه.

طناب را به ستون بسته بود ، خندیدم و گفتم:
_لباس خواب تنمه.

_بدو هیلدا ، بیخیال شو.

سری تکان دادم و کنار پنجره رفتم ، اول تیارا و بعد من پایین رفتیم .
خنده های آرومی می کردیم ، این شیطنت هارا دوست داشتم .
به آخر باغ رسیدیم ، نمی خواستم بخاطر خودخواهی من خواهرم توی دردسر بیفته…
_تیارا همراه من بیا ، بخدا خیلی جالبه.

سرش را به معنی نه تکان داد ، اخمی کردم و گفتم:
_اگر اون پسر یا شاهزاده را دیدی تند فرار کن ، باشه ؟ به فکر منم نباش ، من حاضرم تا صبح اون پایین بمونم.

_من اصلا بخاطر اون نیامدم.

با شَک گفتم:
_مطمعنی؟

_البته فقط خوابم نمی برد.

سری تکان داد و به سختی در زیر زمین را باز کردم و داخل شدم ، برای اخرین بار با دلواپسی به تیارا نگاه کرد و در را بست...

برای دیدن همه ی پارت های این رمان کلیک کنید.

نظر سنجی کیفیت رمان ملکه پارتهای 12 و 13

About omid

Check Also

زیبا ترین اشعار

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی

زیبا ترین اشعار عاشقانه استاد ناصر پورهاشمی زیبا ترین اشعار   ابریشمی ست موی تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *