Home / خاطرات / jam / خاطراتی زیبا از jam ( ترک اعتیاد )

خاطراتی زیبا از jam ( ترک اعتیاد )

خاطراتی زیبا از jam ( ترک اعتیاد )

ترک اعتیاد

بدترین شب زندگیم…..
برای چندمین بار متوالی تو یکی از مراکز بازپروری ترک اعتیاد پذیرش شدم.

پدرم هزینه کمپ و از خواهر بزرگم قرض گرفته بود، خواهرم همیشه پیش خونواده شوهرش بابت اعتیاد من خجالت میکشید،

یادمه یه بار میگفت رفته بودیم عروسی ولی اصلا تو هیچ عروسی ای بهم خوش نمی گذره ،

چون همش یاد تو میفتم که از وقت عروسیتم گذشته ولی هنوز در گیر اعتیادی حالم بد میشه.

یه بارم ازش شنیدم که میگفت اومده بود خونه مادرم و از رو کنجکاوی تو جیب شلوارمو نگاه کرده بود و یه سرنگ دیده بود،

میگفت اون شب تا صبح نخوابیده بود و همش پنهانی گریه میکرد که مبادا شوهرش بفهمه نکنه یه وقت بپرسه چرا گریه میکنی و نتونه دلیلشو بگه آخه خیلی خجالت میکشید.

بگزریم چند روزی تو کمپ بودم زمستون بود، حالم خیلی بد بود. درد خماری یه طرف واز طرفِ دیگه سرما خوردگی،

میدونی آدم وقتی ترک میکنه تازه مریضی هاش، رو میشه، آخه مواد رو همه چی در پوش میزاره ؛

فکر ، احساس، وجدان، باور، ارزش، مریضی، حتی خدا….

شب هفتم

شب هفتم بازم تا صب درد کشیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم، به فکر فرار افتادم از صب تو فکرش بودم چطور فرار کنم کسی متوجه نشه تا به اندازه کافی دور بشم‌،

تا نتونن بیام دنبالم، اگه اومدن پیدام نکنن، فکر همه جا شو کرده بودم.

قبلا تجربه فرارو داشتم ولی اومدن پیدام کردن و گرفتنم و برگردوندن .

نقشه فرار و کشیدم منتظر شدم هوا تاریک شه موقع شام بود. بهترین موقع بود، چون همه به فکر شام دادن و شام خوردن بودن.

از فرصت استفاده کردم و یواشکی جیم زدم. با یه تیشرت یه زیر شلواری و یه جفت دمپایی لنگه به لنگه،

از یه طرفِ کمپ که سیم خار دار بود و تا جاده شهر پر از درخت بود فرار کردم. خیلی سرد بود، بارون هم شروع شد،

هنوزم وقتی یادش میفتم، تنم می لرزه…

تا برسم به جاده نیم ساعتی طول کشید. رفتم اون ور اتوبان که اگه کسی اومد دنبالم منو نبینه یه نیم ساعتی هم اون ور اتوبان تو سوز و سرما راه رفتم،

مثل موش آبکشیده شده بودم وقتی خیالم راحت شد که کسی دیگه دنبالم نمیاد اومدم این ور اتوبان.

دست بلند می کردم برای ماشینا هیچ کس نگه نمی داشت شاید می ترسیدن از نگاه راننده ها می فهمیدم.

بعضیاشون از دور،

سرعت و کم میکردن وقتی نزدیک میشدن و سر وضعمو می دیدن نگه نمی داشتن و دوباره به راهشون ادامه می دادن …

تاکسی

آخرشم کسی سوارم نکرد تا کمربندی شهر پیاده رفتم نمی دونم شاید یه ساعتی راه رفتم…

اونجا چند تا تاکسی بود یکیشونو دربست گرفتم تا در خونمون.

تو مسیر به راننده تاکسی یه داستان دروغ سر هم کردم که مسافر بودم و گیر چند تا دزد افتادم و همه چیمو ازم گرفتن و وسط راه ولم کردن برسیم خونه ،

کرایتونو از پدرم میگیرم میدم، هر چند راننده باورش نشد این واز نگاهش می فهمیدم.

تو مسیر به این فکر میکردم که چطوری از پدرم پول کرایه تاکسی رو بگیرم بهتره یه جا قالش بزارم و در برم ولی مگه جونی واسم مونده بود که فرار کنم؟

تو همین فکرا بودم که رسیدیم در خونه.

پدرم یه بقالی خیلی کوچیک زده بود اتاق جلویی خونمون و کرده بود مغازه بلکه یه نونی در بیاد.

با نهایت شرم و خجالت و ترس رفتم تو مغازه پدرم وقتی منو دید جا خورد از احساسش نمی تونم بگم فقط باید پدر بود و بچه معتاد داشته باشی تا بفهمی .

پدرم بعد از کلی طنعه و کنایه ،کرایه تاکسی رو داد،

سریع رفتم خونه. طبقه پایین پسر عمم که مستاجرمون بود زندگی میکرد.

پله های طبقه بالا رو با استرس می رفتم،

ترس (  ترک اعتیاد )

بالا از مادرم می ترسیدم اون مثل پدرم نبود. منتظر بدترین واکنش مادرم بودم.

مادرم وقتی منو دید شروع کرد به ناله و نفرین هیچ وقت به اندازه اون شب تحقیر و سرزنش نشده بودم حتی خواهر کوچیکم که خونه بود منو تحقیر میکرد،

و به همراه مادرم گریه میکردن و فحشم می دادن و نفرینم میکردن….

همش میگفتم الان تموم میشه الان تموم میشه زن پسر عمم که اومده بود بالا ، حتی اونم داشت سرزنشم میکرد.

بلاخره تموم کردن و آروم گرفتن حالا آروم آروم گریه میکردن و واسه اینکه آروم تر بشن گفتم به خدا سرما خوردم، مریضم،

نتونستم اونجا طاقت بیارم، اومدم خونه بمونم ترک کنم،

نیومدم که دوباره مصرف کنم، ولی دروغ میگفتم فقط میخواستم آرومشون کنم.

یکی دو ساعتی گذشت دیگه آروم شده بودن.

حالا منتظر بودم بخوابن ساعت دو نیمه شب شد همه خواب بودن ولی مادرم خوابش سبک بود.

خیلی آروم همه جای خونه رو گشتم . چیزی که بشه تبدیل به پول یا موادش کرد پیدا نکردم…

متوجه شدم تو جیب مادرم پول هست ،

با تیغ و با حوصله بسیار با توجه به سبک بودن خواب مادرم یواش یواش جیب مادرمو بریدم و پولا خودشون زدن بیرون،

پول زیادی نبود. فقط به اندازه تهیه دو وعده موادم پول برداشتم….

مواد فروش (  ترک اعتیاد )

تا برسم به خونه مواد فروش راه زیادی نبود اما خیابونا یخ زده بودن،

زمستان سال ۸۶ بود تا برسم در خونه مواد فروش،

بارها خوردم زمین اما بلاخره رسیدم ساعت ۴ صبح بود. چند بار در زدم کسی باز نکرد،

محکم تر زدم ،انقدر در زدم تا بیدارش کردم.

صاحب خونه با عصبانیت اومد بیرون قبل از اینکه چیزی بگه شروع کردم به التماس تو رو خدا حالم بده و نزاشت ادامه بدم هر

فحشی بلد بود بهم داد یه دست کتکمم زد و رفت تو و در وبست…

نا امید شدم به معنای واقعی کلمه…

نا امید نا امید ……

تو ناامیدی قرق بودم که یه مصرف کننده که متوجه سرو صدای ما شده بود اومد تو کوچه ،

تا دیدمش فهمیدم مصرف کننده است ، اما انگار برام مثل خدا بود امیدم

برگشته بود، التماسش کردم بهم مواد بده گفتم دوبرابر پولشو میدم …

قبول کرد و یه کم بهم داد یه کم پول واسه سیگار و سرنگ برداشتم وبقیه رو دادم بهش…

بعد از تهیه سرنگ و سیگار، برگشتم خونه خدا خدا میکردم مادرم بیدار نشده

باشه و نشده بود.

رفتم ته اتاق و مصرف کردم…… سیگارمو روشن کردم……

تو فکر این بودم که خدایا……

فردا دوباره، از کجا تهیه کنم ؟

یواش یواش خوابم برد…..

امید وارم از این خاطره از آقای jam  با موضوع ترک اعتیاد لذت برده باشید.

برای مشاهده ی خاطرات ایشون کلیک کنید.

لطفا برای حمایت از ایشون به این خاطره امتیاز بدین.

خاطره ی ترک اعتیاد از جم

About omid

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *